شايد آنروز كه نقاش خيال
روي پيشاني
ما نقش كابوس زمان را مي ريخت
رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سكوت
كه گره هاي ترك خورده ي عشق
روي تابوت زمان نقش شدند
نتوانستم من باز كنم
چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام
و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي
رنگ تقصير نداشت
دست خلاق هنر مند جهان
قصه ي ما را با هم
روي يك بوم كشيد
.....
در کنج تنهایی خود ، خود را و دلم را در سطری که نه در واژه ای تنها پر می کنم تا شاید اندکی خالی گردم و از این دیار خاکی و ظلمانی بار سفر بندم ، به سرای نور و حقیقت و خوبی . در لحظه لحظه های تنهایی خویش فرو می روم و هر دم در حسرت دیار باقی می سوزم و خسته از پیش پلک بر هم می نهم و چشمانم را به باد می سپارم .
آه ، ای خدای مهربانم !
چه سعادتی ایست ، شتافتن به دیوار وصالت !
چه لحظه های بی ریایی است ، سر نهادن بر خاک مقدس خانه ات و سرشک پشیمانی ریختن ! پشیمانی از گناه و معصیت و رو سیاهی .
خوشا به حال آن عاشقانی که امسال و در این لحظات در کنار تو لحظه ها را به سر می برند و در دریای یاد تو غوطه ورند .
آه ، ای خدای مهربانم !
کاش من هم در کنار تو و در درگاه خانه ات سکنی می گزیدم و سر بر آستان کرامت و رحمت و مغفرتت می نهادم و با یاد تو روز و شب می گذراندم .
آه ، ای خدای مهربانم !
دلم می خواهد در سکوت غم تنهایی خویش با خود زمزمه کنم و نجوا کنان بخوانم:
ای دل ، چه کوچک و مسکینی با این تپیدن خاموشت
طبل تلاطم دریا شو ، آرام عرش خدا بشکن
تندیس یخ شده ای ، ای جان ، بس کن تبلور و جاری شو
چون رود بر سر هر شیبی آزاد و شاد و رها بشکن
آواز گرم تحرک را اوجی بسازو به تحریری
درجی ز گوهر غلتان را در کوچه باغ صدا بشکن
ای سینه قوس حقارت را طاق بلند حقیقت کن
اینجاست جای نماز ، ای دل ، محراب رنگ و ریا بشکن
من باد و آینه رو یا رو ، تکرار بیهده ی خویشم
آغاز قصه به پایان بر ، بشکن مرا و مرا بشکن ...
( از مجموعه خطی ز سرعت و از آتش – سیمین بهبهانی )

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

نه در قصه های مادر بزرگ دیدم
نه در خواب
که روزی ساده میکارم
بالهای پروازم را
پشـت پرچینِ کوتاهِ نگاهِ کبوتری
بیگانه با خواب ها وُ بازی های دیروز
و تنها می مانم
با تصویری از پروازها
حالا می فهمم که آدمی را
آفریدهاند
تا همبازی تقدیرِ خویش باشد.

مداد رنگی ها مشغول بودند
به جز مداد سفید
هیچ کس به او کار نمی داد
همه می گفتندتو به هیچ دردی نمی خوری
یه شب که مداد رنگی ها
توی سیاهی کاغذ گم شده بودند
مداد سفید تا صبح کار کرد
ماه کشید
مهتاب کشید
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد
صبح توی جعبه مداد رنگی
جای خالی او.
با هیچ رنگی پر نشد

كلمات براي درك حقيقت درست شده اند اما وقتي كه زياد به كار برده شوند جاي خود حقيقت را مي گيرند و آن وقت است كه انسان به دام كلمات مي افتد.
بازم ۲۶ آذر اومد.
خوب امروز یه خبریه
فکر کنم تولدمه

...happy my birth day...
راستی فردا یه عید دیگه هم هست
عید غدیر هم مبارکه.
خبال کن بهشتی نیست
اگر سعی کنی خیلی آسان هست
زیر پایمان جهنمی نیست
بالای سرمان فقط آسمان است
خیال کن همه مردم
برای امروز میزیند…
خیال کن هیچ کشوری نیست
کار سختی نیست
چیزی برای کشتن یا مردن برایش نیست
و دینی هم نیست
خیال کن همه مردم
زندگیشان را به آرامش میگذرانند…
شاید بگویی من خیالبافام
اما فقط من نیستم
امیدوارم روزی تو هم به ما بپیوندی
و همه دنیا یکی بشوند
خیال کن مالکیتی در کار نیست
نمیدانم میتوانی یا نه
نیازی به آز یا گرسنگی نیست
برادری انسانها
خیال کن همه مردم
دنیا را با هم قسمت کردهاند…
شاید بگویی من خیالبافام
اما فقط من نیستم
امیدوارم روزی تو هم به ما بپیوندی
و همه دنیا یکی بشوند

|
صدا صدای خداست
به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز اگر خداطلبی خدا در اشک یتیمان رفته از یادست خدا در آه غریبان خانه بر بادست
 اگر خدا خواهی درون بغض زنان غریب جای خداست دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب به آسمان بنگر به آسمان که پر از گوهرست دامانش به کهکشان که ندانی کجاست پایانش رونده ایست خدانام در خم این راه ببین به دیده ی دل به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست به من مگو خدا را ندیده ام هرگز دو دیده را بگشا ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه طلای نور به دریا و رود می پاشد بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ به برگ برگ درختان سرود می پاشد سرود او همه گلنغمه یی برای خداست در آشیانه ی شب در آستانه ی صبح در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ
دو دست غیبی شیر سپیده می ریزد

به وقت نیمه شبان در سکوت رویا رنگ که جز صدای نسیم و نوای مرغ سحر ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد به گوش باطن من هر صدا صدای خداست به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها که سرو های کهن به دست باد مهیبی به خک می افتد در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه هزار صخره به خک هلک می افتد به وقت زلزله ها مگو کجاست خدا نهیب زلزله حرفی ز خشم های خداست در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد به بیشه های عظیم صدای عربده ی رعد با تو می گوید که آسمان و زمین به زیر سم ستوران بادپای خداست مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست سکوت من مشکن که در سکوت پر از حیرتم قنای خداست به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند به روشنایی زیبای هر فلق سوگند به سرخ فامی خورشید در شفق سوگند به گریه سحر بندگان پک قسم درون مویرگ و موی من هوای خداست
((يا رب العالمين))
|
قبر در هر روز به این كلمات پنجگانه ندا مى دهد، من خانه فقر و تهیدستیم، پس ذخیرهاى
براى خودتان به اینجا بفرستید. من خانه تاریكىام، چراغى در این خانه بیاورید، گفته شد: آنها
كدامند؟ حضرت فرمود: چراغ این خانه ظلمانى، نماز شب است و گنج آن، كلمه شهادتین است.
وقتی خدا داشت بدرقه ام میکردبهم گفت جایی که میری مردمی داره که می شکننت اما نکنه غصه بخوریمن همه جا باهاتمتو اتنها نیستی.تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری قلب میذارم که جا بذاری اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم.
تولدم مبارک